نمیگذره.

بعضی شبا انقدر بد و طولانین که وسطشون دیگه شک میکنم اینا بشه بگذرن.
    • _سِتآرِه ؛_

    شاید تولد؟

    خاله اومده. یعنی دست خالی هم نه؛ از این کیک‌های تک‌نفره گرفته. حقیقتا حس کردم که با هر سال فرق داره. چونکه من هیچ سالی تولد نگرفتم؛ ولی از اینایی هم نیستم که " وای روز تولدم بدترین روزه" "وای من چرا به‌دنیا اومدم"  "مگه روز قشنگ و خاصیه که بخوام جشن هم بگیرم؟".. نه؛ فقط شلوغ شدن و زحمت افتادن بقیه رو دوست نداشتم ولی بازم خاله همیشه میگفت که خشک و خالی نمیشه. پس کیک میگرفت، بقیه رو جمع میکرد و همیشه جشن کوچیکی هم که شده میگرفت.. امسال هم درسته که هیچ‌کدوم حواسمون کامل جمع نیست، حال خوبی نداریم؛ ولی بازم یه کیک کوچولو گرفت اومد. خاله خیلی زیاد مهربونه. مشخصه ناراحته ولی بازم میخواست بگه تولدم یادش نرفته.
    -و اینکه عجیب‌ترین کادویی که یه‌نفر میتونست بگیره رو امروز سارین داد.. اینو بعداً تلافی میکنم.
    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    ولی من هنوزم فکر میکنم این چیز ها مال من نبود. یعنی الان ترجیح میدم پا شم برم با مسائل اختلاف پتانسیل ور برم، نشد هم برم به شیمی و متعلقاتش فحش بدم، نشد هم برم واسه ایران قاجار غصه بخورم؛ ولی الان نشینم رو مبل و اخبار چک کنم و به این فکر کنم که تا وقتی یه روزِ آروم اینجا ببینم زنده میمونم یا نه. فکرش هیچ؛ از وقتی اون ویدیوها و همه اون چیزهایی که نباید رو دیدم، کافیه فقط چشم‌هام رو ببندم، اون وقته که یهو همه‌چی رو خیلی واضح رسماً حس میکنم. لطفاً بسه دیگه..

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    نمیدونم، شاید اینو هیچ‌وقت نبینی، بهت نشون ندم یا نذارم ببینی.. ولی میخوام حداقل یبار هم که شده بگم چقدر دوست دارم. بگم که من از بیرون بی‌تفاوت به‌نظر میام وقتی مریض میشی‌؛ سرت درد میگیره؛ ناراحتی و حالت خوب نیست.‌ بی‌تفاوت نشون میدم ولی من واقعاً برام مهمه. خیلی زیاد. حتی همین الان هم اگه من مریض بشم، از شب تا صبح بالا سرم میشینی و فکر میکنی من خوابم یا متوجه‌ت نمیشم. ولی من میبینمت؛ نگرانیت رو، آشفتگیت رو.
    تو بلدی حال منو بپرسی؛ بلدی نشون بدی نگرانی. ولی من نه. من بلد نیستم. من فقط میتونم از دور حواسمو بهت بدم که بفهمم حالت چطوره. من این اواخر دارم متوجه میشم که هر لحظه‌ی زندگیم، هر نفسی که میکشم، هر صبحی که بیدار میشم، شبی که میخوابم، خنده‌ یا گریه‌ای که میکنم، ممکنه آخریش باشه. به همین خاطر باید بیشتر بهت بفهمونم که چقدر دوست دارم. باید بفهمونم که شاید زیاد بغلت نکرده باشم، نبوسیده باشمت، سرکار بهت زنگ نزده باشم؛ ولی من تصور اینکه حتی یه لحظه هم تو زندگیم نباشی اذیتم میکنه. فکر کردن به اینکه این کارایی که انقدر هر روز انجام دادی و فکر کردی وظیفه‌ته رو اگه نباشی هیچ‌کس دیگه‌ای واسه ‌من انجام نمیده، اذیتم میکنه.. من واسه همه لحظه‌هایی که کنارمی و همه کارایی که برام انجام میدی، ازت ممنونم. خوش‌حالم که کنارمی، روزت مبارک؛ مرسی که هستی و هنوز میتونم بهت بگم بابا..

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    گاهی مواقع رویاپردازی آدم‌ها خنده‌دار بنظر میرسه و واقعاً خنده‌م میگیره. یهوییه و اصلاً قصد توهین ندارم؛ ولی خب خنده‌م میگیره. نمیدونم شاید رویا مُختصِ آدمه و میتونه حتی ناممکن‌ترین‌ها رو هم توش امتحان کنه؛ ولی من چون تجربه‌ش رو نداشتم چیز زیادی نمیدونم. نه اینکه تاحالا اصلاً رویا نداشتم‌ ها، نه. فقط همیشه سعی کردم خیلی هم تخیلی نشه‌ چون با کوچک‌ترین چیزی تو ذوقم میخوره و ناراحت میشم؛ منم قاعدتاً خیلی دلم نمیخواد ناراحت بشم دیگه، پس همیشه یه پایه‌ی واقعیت توش میذارم. اینکه میبینم بقیه‌ بدون اینکه واقعاً خودشونو یه نگاه بندازن و بعد از آرزوها و رویاهاشون بگن اذیتم میکنه. من از بیرون دارم میبینم، درسته؛ ولی خب منم از همین بیرون میتونم متوجه بشم که این مسئله برای شما دوست عزیز ناممکنه‌. چرا امیدِ واهی؟ بعد اینکه حله اصلاً؛ شما به هرچی میخوای میتونی فکر کنی؛ ولی چرا باید داد بزنی اونو؟ یعنی میگم واقعاً از اینکه یه حرفی بزنی، و مثلا من از همین الان بدونم که شما نمیتونی، پنج سال دیگه هم رسید و نشد، خجالت نمیکشی؟ نمیدونم شاید چیز خاصی هم نباشه ولی حداقل من اینجوری‌م که اگه حرفی رو زدم تا تهش میرم. پس اگه حرف رو بزنم و تا ته نرم، و بدونم که بقیه هم خبر دارن ازش واقعاً خجالت میکشم خیلی.. 

    نمیدونم ولی کاش اون رویایی که برای دو روز دیگه‌ت، دو ماه یا سال دیگه داری رو بر اساس واقعیت بچینی عزیز.

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان_

    بگو...
    بگو حالمان خوب است، بگو غمگین نیستیم، بگو هیچ اتفاق بدی نیفتاده و دنیای ما سیاه نیست...
    بگو خوبیم، بگو در جوار انسان‌های شریفی زیست می‌کنیم. بگو سیاست، نیمی را شکار و نیمی را شکارچی نکرده.
    بگو حال زمین خوب و زمان خوب است، هوای آسمان خوب است، ما خوبیم... مثل روزهای بچگی چیزی نمی‌فهمیم.

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    درد میکنه؛ میشه لطفا بوسش کنی خوب شه؟

    • _سِتآرِه ؛_

    دختری که رهایش کردی._

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    "«Mamihlapinatapai»

    سخت ترین معنی ثبت شده در کتاب گینس

    به زیبایی لحظاتی را توصیف می کند که دو نفر به هم نگاه می کنند و هر دو دلشان می خواهند که قدمی بردارند، اما هیچ کدام جرعت نمی کنند که اولین قدم را بردارند."

    منکرش نمیشم که دلم واسه‌ی خاطره‌هاش تنگ شده.. خودش نه. دیگه نه. ولی خاطره‌ها چرا..

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    بی تو مهتاب‌شبی باز،
    از آن کوچه گذشتم.
    همه‌تن چشم شدم،
    خیره به دنبال تو گشتم.
    شوقِ دیدار تو، لبریز شد از جامِ وجودم؛
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم؛
    در نهان‌خانه‌ی جانم،
    گلِ یاد تو درخشید.
    باغِ صد خاطره خندید؛
    عطرِ صد خاطره پیچید.
    یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم،
    پر گشودیم و در آن خلوتِ دل خواسته، گشتیم.
    ساعتی بر لب آن جوی، نشستیم؛
    تو همه رازِ جهان، ریخته در چشم سیاهت،
    من همه محو تماشای نگاهت،
    آسمان صاف و شب آرام،
    بخت خندان،
    زمان رام،
    خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب،
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب،
    شب و صحرا و گل سنگ،
    همه دل داده به آواز شباهنگ.
    یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن،
    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن.
    آب آیینه‌ی عشقِ گذران است،
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
    باش فردا که دلت با دگران است!

    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن.
    با تو گفتم،
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو
    هرگز نتوانم؛
    روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
    چون کبوتر به لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی،
    من نه رَمیدم، نه گسستم.
    باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.
    تا به دام تو در افتم،
    همه‌جا گشتم و گشتم.
    حذر از عشق ندانم،
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم؛
    نتوانم!
    اشکی از شاخه فرو ریخت،
    مرغ شب ناله‌ی تلخی زد و بگریخت،
    اشک در چشم تو لرزید،
    ماه بر عشق تو خندید.
    یادم آید که دگر از تو، جوابی نشنیدم.
    آی در دامن اندوه کشیدم..
    نگسستم،
    نرَمیدم.
    رفت،
    در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم؛
    نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم؛
    نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم؛
    بی‌تو امابه‌چه حالی،
    من از آن کوچه گذشتم!

    بی تو اما به چه‌حالی، من از آن کوچه گذشتم!
    کوچه. فریدون مشیری.-

    • _سِتآرِه ؛_
    بخش‌های مختلف؛