+چرا باید کسی بخواد تو رو ترک کنه؟
-تو گذشته زیاد اتفاق افتاده، اما دیگه مهم نیست.
و در حین لمس یکی از گیتارهاش ادامه داد:
-دیگه هیچکس تو زندگیم اونقدری اهمیت نداره که تو اون جایگاه باشه!
و مستقیم به چشمهای اون زل زد. قرار بود این حرفها رو بارها و بارها تکرار کنه تا ملکهی ذهنش بشه.. با دیدن نگاه گُنگ و مظلومانهی اون، به سمتش رفت.
-حالا میدونی چرا نمیتونی من رو مال خودت کنی؟ چون من به هیچکس اجازه نمیدم برام محدودیت ایجاد کنه. هیچکس نمیتونه من رو ضعیف کنه و به نقطه ضعفم تبدیل بشه.
قوی و محکم بهنظر میرسید. و دوباره نقاب سنگیش رو به چهره برگردونده بود اما با وجود همهی اینها، ترس چیزی بود که وقتی مقابلش قرار گرفت تونست از اعماق نگاهِ سرد و به ظاهر خونسردش، تشخیص بده.. اون شدیداً میترسید! ادعا میکرد که به گذشتهی تلخش فکر نمیکنه اما فقط از وابستگی بهخاطر ترسِ از ترک شدن گریزان بود و این ترس، دلیل نقاب و رفتارش بود.
+ولی من راحت بدستت نیوردم که بتونم راحت ازت بگذرم.
جلوتر رفت؛ چشماش رو بست و روی لبهاش زمزمه کرد:
+حتی اگر من رو از خودت برونی، من همیشه عاشق وفادارت باقی میمونم!
- _سِتآرِه ؛_