خیلی چیزا دلم میخواست. مثلا میخواستم از اونایی که خیلی خوشگل میشینن تو تراس، بارون میزنه هوا سرده، پتو دورشونه بعد با جفت دست ماگِ قهوه عربی رو نگه داشتن، کتاب جلوشون رو میز بازه و کنارشون گل و گیاه دارن، باشم. میدونی مشکل چیه؟ اینکه نه خونمون تراس داره و نه هوا اونقدری اینجا سرد میشه که پتو بپیچم دور خودم؛ قهوه که اصلا خوشم نمیاد؛ تازه.. این اواخر کتاب هم نخوندم. اگه مثلا میشدم از اینایی که صبح با کت و شلوارِ مشکی و موهای کوتاهِ لَختِ اتو کشیده، یه عینک آفتابی میزنن بعد کیف دستیِ کوچولو میگیرن دستشون میرن شرکت، ملت هم رئیس صداشون میکنن هم خوب میشد. ولی باز مشکل اینه که یک، من هنوز سرِکار نمیرم؛ دو، نه کت و شلوار بهم میاد، نه موهای کوتاه و لَخت دارم، نه از عینک خوشم میاد و نه از کیف استفاده میکنم. جدی حس میکنم خیلی مسخره میشه واسه من؛ آخه چیزی ندارم بذارم توش. گوشی؟ کارت؟ خب تو جیب جاشون راحته.
یه فانتزی دیگه هم که دارم اینه که مثلا بتونم صبح زود بیدار شم.. (ایده واسه صبحونهش ندارم) بعد از خودِ همون موقع بشینم بخونم و اینجوری باشه که نفهمم ساعت چطور میگذره؛ سرمو بلند کنم و ببینم که دورم کلی کتاب پخش شده، جای خطخطیِ مداد و خودکار روشونه؛ بعد اون دفترچهی بغل دستم هم رسما آبی شده. آبیِ الکی هم نه؛ روزو نوشتهم دیگه. روز پرکار و خوشگلی میشد. ولی مشکل این یکی هم اینه که من لنگ ظهر بلند میشم (تصمیم دارم روش کار کنم.) و وقتی هم درس میخونم چشمم هی به ساعته. نه که خدایی نکرده خوشم نیاد یا هر چی؛ نه. فقط نمیدونم چرا هردفعه نگاهش میکنم فقط پنج دقیقه جلو رفته.. کتاب دورم هست ها؛ از روشون هم میخونم؛ ولی به شلوغیِ تصوراتم نمیشه هیچوقت. تازه؛ من هیچوقت تو کتابام خط نزدم. شاید کمی؟ نمیدونم ولی تا جایی که بتونم خط نمیزنم. پلنرم شلوغ میشه، روز پرکاری ازش درمیاد، ولی خب نمیدونم.. باز جوری نیست که میخوام.
همش فکر میکنم اون بیشتر میخونه. یکم بگم دربارهش؟ صادقانه بگم بعضی مواقع اذیت میکنه. حرفاش که آره، شَکی نیست. ولی اونا نه. الان مسئلهم روزاشه. چند دفعه خواستم دوئل بذارم، ببینم میرسم جوری که زندگی میکنه زندگی کنم. نه که نرسم ها، رسیدم. ولی خب نمیدونم.. من جوری که خواستم نبودم. من بد نیستم. منم خوبم. مثلا هیچوقت نمیخوام جای اون باشم. من نمیخوام به واپاشیِ شوروی فکر کنم. من دوست ندارم به موضوعاتِ زنستیزی یا از اون طرف فمینیستی فکر کنم. نمیخوام مشکل نژادپرستی و اینا رو دغدغهم بذارم. بد نیست، اتفاقا خیلی خوبه. ولی من دوست دارم اگه الان میخوام استراحت کنم جای اینکه واسهی مشکلات خودم یا ملت گریه کنم، یه فیلمِ رسماً بیمحتوا ببینم. حالا یا میخندم یا تهش میگم این چه چرتی بود.( که اکثر مواقع همینو میگم.) دوست داشتم شبیه اون باشم ها، ولی مغزم خیلی خستهست. نمیدونم از چی. اگه به خستگی بود که اون باید خستهتر میبود.. من شب خیلی فکر میکنم. خیلی گریه میکنم. (دارم سعی میکنم درستش کنم.) مغزم پرِ فکرای مربوط به خودمه. به قدری که دیگه یادم میره آقا یه گوشهی دیگهی این دنیا یکی هست که چمیدونم.. فلان مشکلو داشته یا داره. خودش بشینه فکر کنه، واسش غصه هم بخوره. نخورد هم نخوره؛ تازه بهتر میشه. اون خیلی دیگه حساسه.
حالا ایناش به من ربطی نداره، گفته بودم بهش. گفته بودم اگه ناراحت شد میتونه باهام حرف بزنه. سرِ حرفمم هستم. ولی اگه حرف بزنه تو هر کلمهای که بگم یه "خواهشاً سعی کن دیگه کمتر به این چیزا فکر کنی. از من میپرسی همون تو درسات غرق بشی بهتر از اینه که سنگِ ملتو بکوبی به سینهت." قایم شده.
(الان که فکر میکنم خودمم سنگ ملت میکوبم به سینهم..ولی کم!)
چرا دربارهش حرف زدم؟.. آها خودش گفته بود دوست داره ببینه بقیه چی فکر میکنن راجبش.(جدیدا حافظهم خیلی ضعیف شده.) دیگه بسه. زیادی حرف زدم. میخوام برم پلنرمو آبی کنم. فعلا!
پ.ن: الان میدونی حداقل من یکی چی فکر میکنم دیگه؟
پ.ن: حقیقتا قرار نبود تو این یکی دربارهت بگم. داشتم فکر میکردم و یهو رسیدم بهت. هرچی فکر کردم نوشتهم. اگه بد شده هم.. به بزرگی خودت ببخش خانمِ دانشمند>>>
پ.ن: "خانم دانشمند" طعنه یا کنایه نبود. صرفا گفتم که برداشت بدی نشه؛
- _سِتآرِه ؛_