از تنها موندم میترسم. خیلی ازش میترسم. نمیخوام دوباره تنها بشم. میترسم اگه بهش بگم ولم کنه. میترسم بذاره بره وگرنه مینشستم اندازه تمام این سالها گریه میکردم‌ بغلش. قضاوتم نمیکنه، میکنه؟ نمیدونم. من خیلی دوسش دارم. نمیخوام بره. به‌خاطرش دارم آدمای دیگه رو میذارم کنار. اگه یه روز بره.. چی‌کار کنم؟ نه بهش نمیگم!
ولی اگه به اون نگم دیگه باید با کی خرف بزنم؟ کسی رو ندارم. اصلا مگه باید حتما حرف بزنم؟ نیازی نیست. این همه ریختم تو خودم، این همه جمع کردم؛ اینم روش. چیزیم نمیشه. خیلی به مردنم فکر کردم. ولی نه‌. نمیمیرم. خیلی سختمه ولی میمونم. میمونم چون میخوام ببینم اونی که شب و روز داره اشکمو سر مسخره ترین چیزا در میاره چطور گریه میکنه. قرار نیست حرکت خاصی بزنم. و قراره دقیقا چون من هیچ حرکت خاصی نمیزنم اون گریه کنه. گریه کنه چون وقتی کمک میخواد فقط از دور نگاهش میکنم؛ چون وقتی داره سعی میکنه کارای روزانه رو انجام بده من از دور نگاهش میکنم؛ چون وقتی رو اعصابم میره با دو دست تو سرش میکوبم و بلند بلند بهش میگم بمیره.

اون هیچ‌وقت به من نمیگه "بمیر!". ولی هر روز با همه حرکاتش بهم میفهمونه. وقتی کوچیک‌ترین حقامو ازم میگیره، داره اینو بهم میفهمونه. وقتی باعث میشه حس کنم به چیزایی نیاز دارم که کمبود محبتش رو جبران کنم، داره عملا میگه "برو بمیر!".
الان ناراحت و عصبانیم چون زورم نمیرسه. چون تنها کاری که میتونم بکنم نشستن تو اتاق و گریه کردنه. حتی نمیتونم برم پیش تنها کسی که تو زندگیم برام مونده، بشینم، گریه کنم و حرف بزنم چون فکر میکنم خیلی خجالت آوره که یه‌نفر جای من باشه.
نمیدونم. شاید فردا رفتم پیش "غ"، نشستم، گریه کردم و حرف زدم. شاید بهش گفتم دلم میخواد سعی کنم بمونم تا روزی که ناتوانیِ یه نفرو ببینم و بدونم بخشی ازش به‌خاطر حرفایی که من بهش زدم! شاید. ولش کاش میشد حرفامو وقتی بهش میزنم، سیگارمو دود کنم. کاش.