از تنها موندم میترسم. خیلی ازش میترسم. نمیخوام دوباره تنها بشم. میترسم اگه بهش بگم ولم کنه. میترسم بذاره بره وگرنه مینشستم اندازه تمام این سالها گریه میکردم بغلش. قضاوتم نمیکنه، میکنه؟ نمیدونم. من خیلی دوسش دارم. نمیخوام بره. بهخاطرش دارم آدمای دیگه رو میذارم کنار. اگه یه روز بره.. چیکار کنم؟ نه بهش نمیگم!
ولی اگه به اون نگم دیگه باید با کی خرف بزنم؟ کسی رو ندارم. اصلا مگه باید حتما حرف بزنم؟ نیازی نیست. این همه ریختم تو خودم، این همه جمع کردم؛ اینم روش. چیزیم نمیشه. خیلی به مردنم فکر کردم. ولی نه. نمیمیرم. خیلی سختمه ولی میمونم. میمونم چون میخوام ببینم اونی که شب و روز داره اشکمو سر مسخره ترین چیزا در میاره چطور گریه میکنه. قرار نیست حرکت خاصی بزنم. و قراره دقیقا چون من هیچ حرکت خاصی نمیزنم اون گریه کنه. گریه کنه چون وقتی کمک میخواد فقط از دور نگاهش میکنم؛ چون وقتی داره سعی میکنه کارای روزانه رو انجام بده من از دور نگاهش میکنم؛ چون وقتی رو اعصابم میره با دو دست تو سرش میکوبم و بلند بلند بهش میگم بمیره.
- _سِتآرِه ؛_