دیگه از گریه کردن پشت میز سفید متنفر بود. همیشه همین بود‌. محض رضای خدا حتی یکبار هم اوضاع بهتر نمیشد. هر شب نفسش تنگ میشد، بغضش میگرفت، با صدای گرفته تکرار میکرد "اشکالی نداره، چیزی نیست، خوب میشه؛"، کتاب رو ورق میزد، تصاویر تار میشد، و بعد رسماً می‌شکست؛ دستش رو روی آرنجش می‌ذاشت و بعد از چند دقیقه که سرش رو بلند می‌کرد به لطف اشکاش، میز و کتاب خیس شده بودن. توی اتاق جعبه‌ی دستمال نبود. نزدیک‌ترین جعبه توی اتاق بغلی بود که واسه نگه داشتن غرورش فقط منتظر می‌موند تا صورتش خشک بشه.

باقیش واضح نیست؟ خیلی آروم برمی‌گشت پشت میز، پاهاش رو توی صندلی جمع می‌کرد و میزد صفحه‌ی قبلی‌؛ خودکار آبی رو برمی‌داشت و مهم نبود چی، فقط می‌نوشت.