واقعا دلم میخواد بشینم و از تمام سردردهام بگم. بگم دیگه خسته شدم، از اینکه دوسالِ تمامه که مدام تنگیِ نفس دارم و نمیتونم کاری براش بکنم؛ بعضی دکترا میگن ممکنه معده‌م باشه؛ خب این همه قرص خوردم، چرا خوب نشدم؟ میگن عصبیه؛ خب بازم قرص خوردم، همه رو، سرِ موقع هم خوردم، چرا خوب نمیشم؟ دلم میخواد بگم یه بار دیگه ببرنم دکتر؛ میخوام برم پیش روانپزشک. خب شاید اون بتونه کاری کنه.. دلم میخواد بگم ولی خب دلم براشون میسوزه؛ دیگه هربار میگم یه جام اذیته، یه جام درد داره، خودم خسته شدم؛ هربار میگم دیگه اینجورین که: ول کن تروخدا. الان دیگه چکارت کنم؟ کدوم دکتر مونده که تو نرفتی؟
دلم میخواد بشینم بگم هربار که نفس‌تنگی دارم، دلم میگیره که چرا نمیتونم مثل انسان نفس بکشم؛ سردرد میگیرم؛ چشمام خون میشن.
دلم میخواد برم یه جایی؛ هیچی نباشه، واقعا هیچی؛ فقط داد بزنم. از اعماق وجودم داد بزنم. طوری که بعدش دیگه واقعا هیچ جونی واسم نمونه که سرِپا وایسم.
میخوام بشینم از همش بگم ولی نمیتونم. فقط با همه وجودم امیدوارم واسه هیچ‌کس پیش نیاد؛ واسه‌ی هیچ‌کسِ هیچ‌کس؛ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت.