صفحه گرامافون میچرخد و خواننده میخواند. بند اول را میکشد؛ دستهایش را بالا میبرد. بند دوم را حرکت میدهد،؛ روی صورت سفید و بیجانش لبخندی شکل میگیرد. بند ها را آرام و بهترتیب تکان میدهد. آدمک لبپرتگاه رسیده. گرداننده دست نگه میدارد. کافی است بند دیگری را بکشد تا همهچیز در برابر چشمهای آبی رنگ آدمک سیاه شود. اما تکان نمیدهد. آدمک را دوست دارد. بندها را به دیوارهی جعبه میبندد. حالت دستهای آدمک یکم عوض میشوند. از جلو به آن خیره میشود و به این فکر میکند که آدمکش لبپرتگاه است..
تکههای کوچک و بزرگ سنگ پایین میافتند. نگهش میدارد. لبپرتگاه است. از پنجره به پایین خیره میشود. تا جایی که میبیند صخرهها و تاریکیِ شب ترکیب شدهاند. دکمه را فشار میدهد؛ پیانیست شروع به نواختن میکند. ماشین زیتونی هنوز لبپرتگاه است..
قدمی به عقب میگذارد؛ بندها را بلند میکند و آدمک را عقب میکشد. آدمکش را از مرگ دور میکند. روی صندلی مینشاندش. فنجانی چای برایش میریزد. کنارش مینشیند و طوری با او چای مینوشد، گویی که هرگز آدمکش را لبپرتگاه نبرده..
دستهای گندمی و خوشفرمش را روی دنده میگذارد. خلاص، راست، عقب. پای چپش را فشار میدهد؛ همینطور هم پای راستش را. ماشینِ زیتونیِ قدیمی را عقب میکشد. در جادهای کوهستانی آهنگ پخش میشود؛ راننده زمزمه میکند و طوری به رانندگی ادامه میدهد که انگار هرگز کادیلاک زیتونیاش را لبپرتگاه نبرده است..
- _سِتآرِه ؛_