"قرصا رو خوردی؟"
"نه."
ورقه نارنجی رو فشار میده، قرص آبی رنگ رو میخوره‌. بدون آب انگار یه ذره توی گلو گیر میکنه ولی خب اهمیت خاصی هم نداره. دو ورقه رو میز هست؛ یکی رو محض احتیاط بر میداره تا دوباره مجبور نباشه واسه یه قرص التماس بقیه کنه. اعتیادآورن؟ خب باشن. وقتی اذیت میشه و تنها راه آرامشش جلوی دستشه چرا نباید ازش استفاده کنه؟
در اتاق رو پشت سرش میبنده. پشت میز میشینه و ورقه رو توی دستش فشار میده. با یکی دیگه بهتر نمیشه؟ نه اگه تموم بشن دوباره گیر آوردنشون دردسر داره. قرصا رو توی کشو میندازه؛ صبر میکنه تا قبلی اثر کنه. تکیه که میده صندلی یکم عقب میره و.. کم‌کم حس خوبی داره. دستش رو روی چشماش میذاره و به این فکر میکنه که الان دقیقا به چی فکر کنه حالش بهتر میشه. اینکه استنیس دخترش رو آتیش زد؟ نه؛ قطعا آتیش گرفتن شیرین فکر خوبی واسه الان نیست. زندانی بودن لوراس با اون موهای طلاییِ فرفری هم قطعا به همون اندازه مزخرفه. فکر اینکه فانتزیش اینه که بخواد مثل جه‌ای باشه هم چیز خوبی نیست.. اصلا چرا همه فیلمایی که میبینه یه ایراد دارن؟ بینشون هیچ کارکتری نیست که شخصیت مثبت و خوبی داشته باشه که الان بخواد به زندگیش فکر کنه، یه ذره خوشحال بشه یا حس خوب بگیره.. بیخیال فیلم میشه. شاید بخواد درسا رو ادامه بده. غلظت مولی؟ نه. شیمی هردفعه فقط بیشتر روی اعصابش میره. شاید پیدا کردن ضابطه‌ی تابع، الان گزینه‌ی بهتری باشه.. بلند میشه؛ آبنبات‌ِ روی قفسه رو توی دهنش میذاره؛ خودکار آبی رو دست میگیره و جزوه‌ها رو باز میکنه..
پ.ن: ریاضی۱ چیز باحالیه.