خاله اومده. یعنی دست خالی هم نه؛ از این کیکهای تکنفره گرفته. حقیقتا حس کردم که با هر سال فرق داره. چونکه من هیچ سالی تولد نگرفتم؛ ولی از اینایی هم نیستم که " وای روز تولدم بدترین روزه" "وای من چرا بهدنیا اومدم" "مگه روز قشنگ و خاصیه که بخوام جشن هم بگیرم؟".. نه؛ فقط شلوغ شدن و زحمت افتادن بقیه رو دوست نداشتم ولی بازم خاله همیشه میگفت که خشک و خالی نمیشه. پس کیک میگرفت، بقیه رو جمع میکرد و همیشه جشن کوچیکی هم که شده میگرفت.. امسال هم درسته که هیچکدوم حواسمون کامل جمع نیست، حال خوبی نداریم؛ ولی بازم یه کیک کوچولو گرفت اومد. خاله خیلی زیاد مهربونه. مشخصه ناراحته ولی بازم میخواست بگه تولدم یادش نرفته.
-و اینکه عجیبترین کادویی که یهنفر میتونست بگیره رو امروز سارین داد.. اینو بعداً تلافی میکنم.
- _سِتآرِه ؛_