11.3
"لیوان چایی رو با چند حبه قند برداشت. غیرمعموله یه نفر بخواد توی تخت چای بخوره؟ اون میخواست. سمت اتاق کوچیک ته خونه رفت. لیوان و قندها رو روی میز کنار تخت گذاشت و روی اون ولو شد. چند لحظه چشماش رو بست و به سکوت خونه گوش داد.."


11.4
"صدای آهنگ رو دوست داشت. بلند بود. شاید تلاش بدی برای فرار از افکار مزخرفش نبود. ولی از جمعیت فراری بود. پس فقط یه گوشه ی سرد از سالن پیدا کرد؛ نشست و به آهنگ گوش داد.."

11.6
"عینک مطالعه‌ی سفید رو درآورد. صفحه لپ‌تاپ رو خاموش کرد و آروم توی کیفش گذاشت. دفترچه کوچیک زرد رنگ رو باز کرد. از روز گذشته نوشت. از توانِ مفیدِ پمپ آب، علامتِ همواره مثبتِ دلتای منفی، اولین سطح حیات و کانون‌های آبگیر موقت نوشت.."

11.7
"زنجیر طلایی. زیرلیوانیِ سبز. سیم‌کشی صورتی."

11.11
"تاریکی رو دوست داشت؛ از قهقه زدن توی اون بیشتر از هر چیزی خوشش میومد. ماسک سیاهش رو برداشت. پشت سر آدما راه‌ افتاد. آروم یه گوشه‌ از سالن نشست. منتظر موند تا نورها رو ببندن. همه‌چیز تاریک شد. ماسک رو درآورد و با صدای بلند قهقه زد."

11.15
"کلافه بود. از دست و پا زدن برای یه ذره اکسیژن؛ از ساکت نشستن و بغض کردن؛ از دست‌های گندمیِ لرزون کلافه بود. انگیزه‌ای برای ادامه دادن نداشت؛ اگر داشت هم ، توانی براش نمونده بود. صندلی رو عقب برد. پشت میز همیشگی نشست. خودکار آبیِ نوک باریک رو برداشت و نوشت."

11.17
"دردناک و آزاردهنده بودن. ولی از ترکیبِ قرمزیِ خون اونها با پوستِ سفید کف دستش خوشش میومد. زخمای زانوش یکم بزرگ تر بودن. یکی خراش بزرگ، یکی دیگه هم زخم قرمز رنگی که به مشکی میزد. درد داشتن. به این فکر میکرد که وقتی "غ" فهمیده بود، چطور دویید و سمتش اومد؛ حالشو پرسید. نفهمیده بود چرا واسه‌ی اون زخمای کوچیک، اینطور ترسیده بود ولی همینکه اون رو نگران خودش میدید حالش بهتر میشد. پس تظاهر کرد درد زیادی داره. ولی وقتی داشت زخماش رو میبست حس خوبی داشت. پس فقط سرش رو عقب برد؛ از بیحالی میلرزید و از درون خوشحال بود.."

11.18
"خوشش میومد. احساس خوبی داشت از اینکه دیگه همه میدونستن. تظاهر میکرد دوست نداره، میخواد تمومش کنن؛ ولی در واقع داشت سعی میکرد بفهمونه که آره، ادامه بدین، خوبه.. من واقعا دوستش دارم. زیاد."

11.19
"حرف زدن با اون براش آرامش بخش بود. صداشو دوست داشت. وقتی حرصی میشد که عاشقش بود. قشنگ ترین خاطره‌ش؟ به پهنای صورت اشک می‌ریخت. چهره‌ی نگرانِ "ا" مدام سمتش برمی‌گشت. بغلش کرد. اشک‌هاش رو، که البته هیچ‌تاثیری نداشت، پاک کرد. "ا" توی برگه‌ی سفید روبه‌رو نوشت: من دوسش دارم؛ نمیذارم بیشتر از این کسی اذیتش کنه!
"ا" نفهمید ولی لبخند محوی زد. با پشت دست روی صورتش کشید. از کلاس بیرون رفت و به این فکر کرد که نوشته‌ی برگه تاثیر خوبی داشت.."

11.20
"در رو قفل کرد. صدای ماشین که اومد، آهنگ رو زیاد کرد. چای رو روشن کرد؛ موهاش رو بافت؛ خط چشمِ مشکیِ گربه‌ای کشید و با خرس قهوه‌ای کوچولو رقصید. صدای چای‌ساز که اومد، خرس رو روی میز گذاشت. میدونست قراره خیلی دلش واسش تنگ بشه. پشت میز نشست. "گلِ لاله عباسی". چای. کیک شکلاتی. مداد دیجیمون. انبساط گرمایی!"

11.22
"این آهنگ، این جمع، این تاریکی و این رقص رو دوست داشت‌. ولی چیزی که بیشتر از همه دوستش داشت یا بهتر بگیم، عاشقش بود، دختر لباس سفیدی بود که همه میدونستن مال اونه.."

11.24
"هر لمسی از طرف اون قشنگ بود. پابلیک کردنش؟ فوق‌العاده بود!"

11.26
"همیشه سعی میکرد بابت حرفی که نزده، دعوایی که شروع نکرده و دروغی که نگفته عذرخواهی کنه؛ فقط نمیدونست با این کارها و حرفاش، هر روز بیشتر و بیشتر دخترِ کنارش رو تو دنیایی از آبنبات‌های چوبی میبره."

11.26
"از عمد چایی سیاه رو بدون قند سر کشید. کمترین چیزی که مهم بود حفره گوارشی پلاناریای مسخره، نحوه انشعاباتش و پرسش روز بعد بود. حس میکرد قلبش داره پشت سرش میزنه و نفسش دوباره قطع میشه. نه. مطمئنا رد میداد. به عکس توی کتاب نگاه کرد. تو چی؟ وقتی یه تیکه از بدنت جدا میشه.. تو چی‌کار میکنی؟"

11.29
"مشکل این بود که هر سه بچه بودن؛ فکر میکردن بزرگ شدن. از اون بدتر این بود که شخص اول این تئاتر مزخرف از همه بچه‌تر بود."
"اینکه بعد از دوسال هر چهارنفرشون دور هم بودن براش قشنگ بود. میترسید برن. خیلی میترسید چون دلش واسه دیدن هر سه نفر اونا تنگ شده بود. خیلی"

11.30
"سیم‌کشی و آمیتیست بنفش."

12.1
"فهمیده بود اون تنها کسی نیست که بلده چطور از قوه تخیلش استفاده کنه و این.. قطعا چیز خوبی بود!"

12.4
"سر انگشتاش عجیب درد میکردن. می‌ دو دو، ر سی سی؛ لا سی دو ر می می می.. بیشتر از یک ساعت بود که توی مغزش تکرار میشد. ایرادی هم نداشت. آهنگِ بچگونه‌ای بود، ولی خاطره‌های زیادی باهاش داشت. هرچی هم بود بهتر از افکاری بود که تمام روز توی سرش رژه میرفتن. هیچ‌وقت بلد نبود چطور اعتماد به نفسِ کافی داشته باشه، ولی فرار کردن کاری بود که همیشه خیلی خوب انجامش میداد.. می دو دو، ر سی سی.."

12.6
"برای خودش زندگی نمیکرد؛ پس اهمیتی نداشت که چه‌کار میکنه، هیچ‌وقت خوشحال یا راضی نبود."

12.7
"مگه یه نفر چقدر میتونست قوی باشه؟ کاش میشد اصلاً زندگی نکرد."

12.8
"گفته بود نمیره دیگه؛ نه؟..  بازم دروغ گفت."

12.12
"از آدمی که یه عمر با دروغ بزرگ شده انتظار زیادی داشتن.."

12.15
"قبلا خیلی دلش میخواست دوست داشته بشه. ولی الان.. الان فقط میخواست کنار دریا قدم بزنه."

12.17
"فهمیده بود اگر ساکت بمونه نباید انتظار داشته باشه کسی درکش کنه. فهمیده بود؛ اما همچنان نمیتونست وقتی درد داره تویِ تک‌تک سلول‌های بدنش رژه میره، فریادش بزنه.. فهمیده بود؟"

12.20
"همون روتین همیشگی. با این تفاوت که جعبه‌ی دستمال کنار دستش بود!"

12.28
"شاید با اختلاف خوشگل‌ترین حرف زندگیش رو شنیده بود. اینکه کسی که هیچ‌وقت ندیده بودش، نمیشناختش و حتی اسمش رو هم نمیدونست، برای خوب شدنش ابراز نگرانی کرده بود، با اختلاف قشنگ‌ترین اتفاق زندگیش بود.. 
-مامان‌بزرگ خیلی شیرینه؛"

12.29
"بهتر بود یه چیزایی بین خودشون میموند..نه؟"

1.4
"دیدنِ برگه‌هایِ باطله‌ی آبی و مشکی حس خوبی میداد. روی برگه‌ها چی بود؟ دیالوگ‌های سریال، درصدجرمیِ سدیم‌هیدروکسید، غلظت‌مولیِ کلسیم‌نیترات، ریه‌ی پوشیده از گل و شکایت‌هایی از چندین هزار قدم فاصله.."

1.5
"همچنان مجبور به تظاهر کردن بود و این.. ناراحتش میکرد. سختی‌ای براش نداشت، اما اینکه تظاهر میکرد و با هربار انجام دادنش رضایت رو تو چشم بقیه میدید، به این فکر میکرد که چطور بدون‌اینکه آسیب بزنه تمومش کنه و سیاهیِ مطلق مهمونِ مغزِ آتیش گرفته‌ش میشد."

1.9
"می‌دوید چون در خاطره‌هایش، کسی زخم برداشته بود."