شاید اگر؛

روی صندلی چوبی جلو و عقب می‌رفت. صدای موسیقی تمام اتاق را گرفته بود.

"شاید اگر دائم بودی کنارم؛

یه روز می‌دیدم که دوستت ندارم."

فکر می‌کرد. اگر قرار بود یک چیز را تا ابد با خود نگه می‌داشت، ترجیح می‌داد لمس‌هایش را پیش خود نگه دارد. حوضِ آبی. گلدانِ قرمز. گربه. نیلوفر و دست.

اگر قرار بود یک چیز را با خود به گور می‌برد، آن حتما صدای خنده‌هایش بود. باران. رعد و برق. چترِ برعکس. برگِ خیس و خنده.

"می‌خوام برم، که تا ابد بمونم؛

سخته برای هردومون؛ می‌دونم."

می‌خواست بنشیند و فقط از پنجره به بیرون نگاه کند؛ رویِ صندلیِ چوبی تکان بخورد و فکر کند. به تمام خاطره‌هایشان. کنار همین صندلی دراز می‌کشیدند، دستهای نرم و این اواخر چرکیده‌اش را لایِ موهایِ نرم او می‌برد. قلقلکش می‌آمد. میخندید. تکرار می‌کرد.. 

"فکر نکنی دوری و اینجا نیستی؛ 

قلب من اونجاست، تو تنها نیستی!

خودم میرم؛

عکسام ولی تو قابه؛ می‌شنوه حرف رو، ولی بی‌جوابه.."

به قاب عکسِ روی میز خیره شد. با آغوشی پر از گل و البته که همان‌قدر اضطراب به بهانه‌ی سر زدن به خاله خانم از خانه بیرون زده بود. به دیدنش رفته بود. تا آخرین حد توان روی چرخ‌و‌فلک، کنار بچه‌ها دور زدند. روی چمنِ پارک بالا و پایین پریدند. پیرمردی کوتاه قد و لاغر اندام جلو آمد. از آنها عکسی گرفته بود؛ به رایگان. گفته بود از آنها خوشش آمده. گفته بود شبیه بچه‌هایش بودند؛ دلش برای آنها تنگ شده بود. پیرمرد آرام رفته بود. 

"رفتن من شاید یه امتحانه؛ 

واسه شناخت تو تو این زمونه.."

نبود. کاش رفتنش یک شوخی بی‌مزه بود. کاش همین الان از پشتِ سر چشمهایش را می‌گرفت و بعد کنارش می‌نشست. کاش برای مدتِ کوتاهی رفته بود؛ کاش برمی‌گشت و کنارش می‌نشست. کاش می‌دانست هر دقیقه‌ای که میگذرد اینجا تنهاتر می‌شود؛ آنگاه او باز می‌گشت؛ حتما باز می‌گشت. 

"غصه نخور، زندگی رنگارنگه..

یه وقتایی؛ دور شدنم قشنگه!"

نیست. زندگی رنگارنگ نیست. دور شدن قشنگ نیست. رفتنِ او واقعی نیست. این پنجره؟ صندلی؟ شومینه؟ رادیو؟ واقعی نیست. هست؟ تا وقتی خانه برای دو نفر بود، واقعی بودند. ولی الان.. نیستند. هیچ‌کدامشان.

"مراقب گلدون اطلسی باش. 

یه وقتایی، منتظرِ کسی باش.

کسی که چشماش یکمی روشنه؛

شاید یه‌قدری هم شبیه منه.." 

انتظار. چندین سال است تنها کاری که خوب انجامش می‌دهد همین است. هر روز صبح چشمهایش را که باز می‌کند، سماور را روشن می‌کند، جارو دست می‌گیرد، زیرلب چیزی تکرار می‌کند، دو لیوان چای می‌ریزد، قند ها را کوچک می‌کند، رادیو را روشن می‌کند، پشت پنجره، رویِ صندلی ‌می‌نشیند و منتظر می‌ماند. منتظر می‌ماند که در باز شود و او برگردد..

"شاید اگر دائم بودی کنارم؛ 

یه روز می‌دیدم که دوستت ندارم.

میخوام برم که تا ابد بمونم؛ 

سخته برای هردومون، میدونم."

از در که می‌آمد با صدای بلند سلام می‌گفت. گاهی کیسه‌هایی را کنار چارچوب در می‌گذاشت و گاهی داخل می‌آوردشان. روی صندلی می‌نشست و آغوشی باز می‌دید.. رفته بود که تا ابد بماند؟ نه! نیازی به رفتن نبود. همینطور هم می‌توانستند تا ابد کنار هم بمانند.. نمی‌توانستند؟

چشماهایش را بست. او از قصد ترکش نکرده بود. اطمینان داشت. افکارش را کنار زد و دوباره منتظر برگشتن کسی شد که حالا دیگر در گوشه‌ای دورتر از اینجا آرام خفته بود. صدای موسیقی تمام اتاق را گرفته بود. خواننده ادامه داد:

"فکر نکنی دوری و اینجا نیستی؛ 

قلب من اونجاست، تو تنها نیستی!

خودم می‌رم؛

عکسام ولی تو قابه..

می‌شنوه حرف رو ولی بی‌جوابه..

رفتن من شاید یه امتحانه؛ 

واسه شناخت تو تو این زمونه..

غصه نخور، زندگی رنگارنگه..

یه وقتایی؛ دور شدنم قشنگه!

مراقب گلدون اطلسی باش. 

یه وقتایی، منتظرِ کسی باش.

کسی که چشماش یکمی روشنه؛

شاید یه‌قدری هم شبیه منه.."

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان._

    واقعا دلم میخواد بشینم و از تمام سردردهام بگم. بگم دیگه خسته شدم، از اینکه دوسالِ تمامه که مدام تنگیِ نفس دارم و نمیتونم کاری براش بکنم؛ بعضی دکترا میگن ممکنه معده‌م باشه؛ خب این همه قرص خوردم، چرا خوب نشدم؟ میگن عصبیه؛ خب بازم قرص خوردم، همه رو، سرِ موقع هم خوردم، چرا خوب نمیشم؟ دلم میخواد بگم یه بار دیگه ببرنم دکتر؛ میخوام برم پیش روانپزشک. خب شاید اون بتونه کاری کنه.. دلم میخواد بگم ولی خب دلم براشون میسوزه؛ دیگه هربار میگم یه جام اذیته، یه جام درد داره، خودم خسته شدم؛ هربار میگم دیگه اینجورین که: ول کن تروخدا. الان دیگه چکارت کنم؟ کدوم دکتر مونده که تو نرفتی؟
    دلم میخواد بشینم بگم هربار که نفس‌تنگی دارم، دلم میگیره که چرا نمیتونم مثل انسان نفس بکشم؛ سردرد میگیرم؛ چشمام خون میشن.
    دلم میخواد برم یه جایی؛ هیچی نباشه، واقعا هیچی؛ فقط داد بزنم. از اعماق وجودم داد بزنم. طوری که بعدش دیگه واقعا هیچ جونی واسم نمونه که سرِپا وایسم.
    میخوام بشینم از همش بگم ولی نمیتونم. فقط با همه وجودم امیدوارم واسه هیچ‌کس پیش نیاد؛ واسه‌ی هیچ‌کسِ هیچ‌کس؛ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت.

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد،
    هم رونق زمان شما نیز بگذرد.

    وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
    بر دولت آشیان شما نیز بگذرد.

    باد خزان نکبت ایام ناگهان،
    بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.

    آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام،
    بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.

    ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز،
    این تیزی سنان شما نیز بگذرد.

    چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،
    بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.

    در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت؛
    این عوعو سگان شما نیز بگذرد!

    آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست،
    گرد سم خران شما نیز بگذرد.

    بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت،
    هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.

    زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت،
    ناچار کاروان شما نیز بگذرد.

    ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن،
    تأثیر اختران شما نیز بگذرد.

    این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید،
    نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.

    بیش از دو روز بود از آن دگر کسان،
    بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد.

    بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم،
    تا سختی کمان شما نیز بگذرد.

    در باغ دولت دگران بود مدتی،
    این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.

    آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه،
    این آب ناروان شما نیز بگذرد.

    ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع،
    این گرگی شبان شما نیز بگذرد.

    پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست،
    هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.

    ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف،
    یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.
    سیف فرغانی
    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    در این مدت، زندگی به گونه‌ای سپری شده است که می‌توانم سال‌ها بدون آنکه هیچ اتفاقِ غم‌انگیزی رخ بدهد، غمگین بمانم.

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    در خیالات خودم
    در زیر بارانی که نیست
    می‌رسم با تو به خانه؛
    از خیابانی که نیست.
    می‌نشینی رو به رویم خستگی در میکنی
    چای می‌ریزم برایت؛
    توی فنجانی که نیست.
    باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؛
    باز می‌خندم که خیلی
    گرچه می‌دانی که نیست.
    شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند؛
    یاس و مریم می‌گذارم
    توی گلدانی که نیست.
    چشم می‌دوزم به چشمت می‌شود آیا کمی
    دست‌هایم را بگیری؛
    بین دستانی که نیست.
    وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو
    پشت پایت اشک می‌ریزم؛
    در ایوانی که نیست.
    می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
    باز تنها می‌شوم؛
    با یاد مهمانی که نیست.
    رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است؛
    باور اینکه نباشی
    کار آسانی که نیست.

    فریدون فرح اندوز

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    خیلی دوست دارم الان یکی بیاد محکم بغلم کنه بگه دوسم داره. 

    زیاده؟

    • _سِتآرِه ؛_

    چشم‌هایم.

    خب.. چشمام رو دوست دارم. همه خوشگلیِ صورتم مدیون اوناست. تقریبا با هر شخص جدیدی که رو به رو میشم، اولین چیزی که میگه اینه که چقدر چشمای خوشگلی دارم. قهوه‌ای سوختن و وقتی نور آفتاب بهشون میخوره، رنگشون خوشگل تر هم میشه. ظلمه که اینو بگم ولی وقتی از شدت گریه سرخِ سرخ میشن، فقط دوست دارم برم بشینم جلوی آینه نگاهشون کنم. راستش بخوام بگم اکثر مواقع نیاز به اشک ریختن ندارم ولی چون دوست دارم قرمز ببینمشون، گریه میکنم. کوچیک‌تر که بودم یه لکه‌ی قرمز تقریبا شکل یه دایره، روی قفسه‌ی سینه‌ام داشتم که همون شکل، قهوه‌ایش رو توی چشم راستم داشتم. هنوز هم هستن ولی شکلشون داره عوض میشه. هنوز هم خوشگلن ولی خب من قبلیا رو بیشتر دوست داشتم.
    یادمه چندسال پیش، یه شب خونه یکی از آشناها بودیم که بچه‌ش، صبح وقتی بیدار شد نتونست چشماش رو باز کنه. یه لحظه رو خیلی واضح یادمه؛ دستام گذاشتم رو چشمام، بهشون گفتم "میشه لطفا شما همیشه باز بشین؟"
    تا حالا به این فکر نکرده بودم که اگر چشمام رو نداشتم چی میشد؛ اگر دوستام رو نمیتونستم ببینم، نمیتونستم فیلم ببینم یا گلدون توی پنجره رو، چی میشد‌. فقط میدونم شاید خیلی دلم برای قیافه آدما، کاغذ دیواری خونه، حیاط، پیشیِ تو باغچه، آسمون ابری، خورشید خانم، خیابونا و آسفالت داغونشون یا خیلی چیزای دیگه تنگ میشد..
    منبع!
    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    انصاف نیست یک بار بدنیا آمدن،
    و این همه مُردن.

    فروغ فرخزاد

    • _سِتآرِه ؛_

    بدون عنوان.

    قطره قطره خون از دستانِ نحیفش، روی زمین می‌چکید. با بهت به جسد دختربچه‌ی رو‌ به رویش خیره شد. بچه بی‌گناه، آخرین لحظاتش را کنار او گذرانده بود؛ آخرین گرمای وجودش را با او شریک شده بود. برای یک لحظه، متوجه هیچ چیز نبود و وقتی به خودش آمده بود که پژواک نفس های خودش، تنهای صدایِ روح‌بخشِ فضا شده بود. آلت قتاله، آرام از دستانش به زمین افتاد. 

    خیره به جسد رو به رویش ماند. پاهایش، توان تحمل وزنش را نداشتند. کنار جسم بی‌جان دخترک زانو زد. دستانش شروع به سرد شدن کردند. بدنش، آرام آرام سردتر و تیره‌تر می‌شد. تنها کاری که از پسش بر می‌آمد این بود که محکوم کند، دستانِ سردش را به پاک کردن اشک‌هایی گرم، رویِ گونه‌هایی یخ زده. اشک‌ها بی‌وقفه روی صورتش سر می‌خوردند. مگر چه کرده بود؟ کار بدی نکرده بود؛ تنها از خودش دفاع کرده بود. اگر هر کس دیگری هم بود این کار را می‌کرد. این، صدای اشک های او بود که در فضا پیچیده بود؛ این، گرمای نفس‌های خودش بود که در اتاق پیچیده بود. فقط و فقط خودش! همه چیز به پایان رسیده بود. دیگر نمی‌توانست آزارش بدهد؛ صدایی که روز و شب همراهش بود و وقت و بی‌وقت مزاحمش می‌شد. با دستان خودش، به این غائله، خاتمه بخشیده بود و از همه چیز راضی بود. دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و آرام بلند شد. بدنش از زخم های کوچک و بزرگ پوشیده شده و صورتش آغشته به خون بود. می‌دانست؛ پس به سراغ آینه نرفت. می‌خواست همیشه صورتِ سفید و زیبایش را به خاطر بیاورد؛ گرچه اگر حتی ساعت‌ها به آینه خیره هم می‌شد، دیگر چیزی نمی‌دید. بلند شد و آرام پشت میز نشست..

    • _سِتآرِه ؛_

    حالم از این وضع بهم میخوره_

    میدونی..وضعیت من مثل وضعیت کسی میمونه که تفنگ رو شقیقش گرفتن،

     هر دفعه تهدیدش میکنن ولی نه واقعا قصد شلیک دارن و نه اون لامصب از رو شقیقش میکشن.

    حتی خود تیرانداز هم نمیدونه میخواد چه کار کنه.

    • _سِتآرِه ؛_
    بخش‌های مختلف؛
    خوشَم اومَده؛